در ادامه پرنسس هند در هنگام رسیدن شاهزاده به ساعت زمان، کشته میشود و اینبار وزیر عنوان میکند که تنها با دادن خنجر به او همه چیز درست میشود. همچنین بیان میکند که شاهزاده را به مقامی ماورایی نائل میکند. شاهزاده که غم از دست دادن تمامی عزیزان خود را در وجود دارد بدون معطلی به بالای ساعت میرود و خنجر را وارد میکند. با این کار با حرکتی سریع همه چیز به عقب برمیگردد، به شب قبل از حمله به هند و شاهزاده ناگهان از خواب میپرد و به نظر او و گیمر میرسد که همه چیز خواب بوده است، ولی هنگامی که خنجر در دست شاهزاده دیده میشود مشخص میشود که همه چیز واقعیت بوده است. شاهزاده بی دریغ به سراغ پرنسس هند میرود و تمام ماجرا را برای او تعریف میکند. در این هنگام وزیر از راه میرسد و به شاهزاده قول میدهد که این بار خنجر را به سادگی بدست می آورد و برای کشتن شاهزاده مانعی وجود ندارد چون بدون هماهنگی وارد اتاق پرنسس هند شده است. به این ترتیب غول آخر بازی همان وزیر میشود. با مبارزه ای تقریباً سخت که توسط گیمر کنترل میشود، در نهایت وزیر کشته میشود و شاهزاده خنجر را به پرنسس هند میسپارد و به او سفارش میکند که آن را در محلی امن نگه داری کند. اتفاق جالبی که در انتها می افتد این است که پرنسس هند پس از این همه ماجرا که با هم در آن نقش داشتند ولی به علت برگشت زمان آنها را به خاطر نمی آورد، به شاهزاده میگوید من داستان کودکانه تو را باور نمیکنم و شاهزاده حرف او را تایید میکند، ولی در هنگام خداحافظی نامی را که پرنسس را در خردسالی با آن صدا میکردند و در جریان بازی توسط پرنسس به شاهزاده گفته شده بود، به او یادآور میشود و در میان درختان محو میشود.
به این ترتیب شاهزاده از کشته شدن شاه ایران و پرنسس هند و افراد جلوگیری کرد و وزیر را به سزای اعمالش رساند. سوالی که پیش می آید این است که آیا نیازی به ادامه بازی وجود داشت؟ در حقیقت افسانه در همین جا پایان می یابد ولی سازندگان باز هم بازی را ادامه میدهند و شماره دوم را با پیچیده تر کردن ماجرا و اضافه کردن قابلیتهای جدید عرضه میکنند.

در شماره جدید بازی چهره ای خشن و هراسناک دارد و با موسیقی های راک مانند: Godsmack: I Stand Alone و Godsmack: Straight Out Of Line باعث ترسیم فضایی خوفناک و در عین حال جذاب شده است. شاهزاده بسیار جذابتر و نیرومندتر مینماید و نیز در این شماره از شمشیرها و فنون جنگی متنوعی استفاده شده است. گرافیک بازی هم اندکی ارتقاء یافته است. در شروع بازی و در یک دموی زیبا شاهزاده در کوچه های باریک بابل در حال فرار از موجودی وحشتناک است. در ابتدا ماهیت این قضیه مشخص نیست و با رسیدن هیولای سیاه رنگ به شاهزاده در انتهای کوچه، شاهزاده به داخل یک کشتی در طوفانی سخت منتقل میشود. تا اینجا قضیه هنوز مبهم است. شاهزاده برای مقابله با طوفان رهبری کشتی را به دست میگیرد و دستورات لازم را به خدمه میدهد. در همین لحظات ناگهان توسط یک کشتی مرموز که رهبر آن یک زن سیاهپوش است به کشتی تحت فرمان شاهزاده حمله میشود و با قلابهای بزرگی کشتی شاهزاده به سمت کشتی مهاجم میرود و دو کشتی به هم میرسند. زن سیاهپوش به سمت شاهزاده می آید و دستور قتل او را میدهد. پس از مبارزات درون کشتی با افراد مرموز کشتی مهاجم، تحت کنترل گیمر، به زن سیاهپوش رسیده و با او مبارزه صورت میگیرد. البته نمیتوان او را شکست داد و پس از وارد کردن ضربات و جراحاتی بر او، با ضربه ای شاهزاده را به داخل دریا پرت میشود.

شاهزاده در مقابل زن سیاهپوش ( به نام شادی )
در این قسمت ماجرا مشخص میشود. با افتادن در اقیانوس و رفتن به درون رویا، طی گفتگویی میان شاهزاده و پیرمرد پیشگویی مشخص میشود که به علت استفاده از زمان به سود خود توسط شاهزاده، نفرینی بر او افتاده است و هر کس از خنجر برای آزادی شنهای زمان استفاده کند محکوم به مرگ است و وظیفه کشتن او به گردن محافظ زمان یعنی Dahaka همان هیولای ابتدای بازی است و او با آوردن شخص مورد نظر به جزیره زمان میتواند وظیفه خود را انجام دهد. شاهزاده عنوان میکند که برای اولین بار در عمرم ترسیده ام، ولی فکری به ذهنش میرسد. شاهزاده میگوید که اگر من به زمان قبل از بوجود آمدن شنهای زمان بروم و از به وجود آمدن آنها توسط Empress Of Time ( ملکه زمان ) جلوگیری کنم پس هیچ حسابی بین من و Dahaka باقی نمیماند، چون هیچ شنی وجود نداشته که من از آن استفاده کنم، پس ماجراهای گذشته نیز اتفاق نمی افتند و وزیر هند دسترسی به شنها پیدا نمیکند. در هنگام ترک مرد پیشگو، پیرمرد پیشگو یادآور میشود که به دلیل استفاده از شنها برای جلوگیری از مرگ و برهم زدن ترتیب زمان تو محکوم به مرگی و هیچ کس نمیتواند سرنوشت خود را تغییر دهد.

پیرمرد پیشگو

Dahaka ( محافظ زمان )
شاهزاده در ساحل جزیره زمان به هوش می آید و راه خود را به داخل قصر ملکه ادامه میدهد. در جزیره زمان مناطقی وجود دارند که با استفاده از شنهای آنجا میتوان بین زمان قبل و حال سفر کرد. در ادامه شاهزاده به یک زن قرمزپوش و زن سیاهپوشی ( شادی ) که در کشتی بود برمیخورد که در حال مبارزه هستند. زن قرمزپوش در حال افتادن از پرتگاه است که شاهزاده با خود میگوید : دشمن دشمن من، دوست من است. پس به کمک زن قرمزپوش میرود و زن سیاهپوش را میکشد. زن قرمزپوش که خود را Kaileena معرفی میکند به شاهزاده مسیر بوجود آمدن شنها را نشان میدهد و به او کمکهایی برای رسیدن به دو برج اصلی جزیره برای رفتن به اتاق تاج و تخت ملکه زمان میکند ولی احساس میشود او سعی در این دارد که شاهزاده را با دستان خودش به کشتن دهد.